تبليغاتX
به همه ی برگ ها...

به همه ی برگ ها...

شعرهای زلما بهادر

 

دارم از زاويه هاي نگاهت

به آن سوي پر پيچ و خم خواب هايم مي نگرم!

وقتي خوابت بر شانه ي پلك هايم سنگيني مي كند

ناچار برمي گردم روي عقربه هاي عجول كودكي...

مي بينم

          هنوز هم دير نشده

بايد از ميان شعر هاي شبانه و

كوچه هاي پرسه عبور كنم

تا برسم به شكوفه زار دست هايت

و سرانگشتانت را بر دامن ابري ام بتكانم

آن وقت شعري بسازم به رنگ افق در نگاه فانوس دريايي

 

اين بار هم صداي شب مي آيد

اما بوسه ها هنوز بيدارند...

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 اردیبهشت1388ساعت 18:48  توسط  زلما بهادر 

 

 

وقتی که آهسته

از آغوش صبح سر می خورم و

درز پنجره را می شکافم

تا در اتاق بی چهره ام خیمه زنم

شمعی به وسعت باد

در خشکی خلیج فوت می کنم !

زنده باد سر رسید های سوخته و

حادثه های ویروسی...

شاید

          اگر

                 امروز

بین پروانه های لرزان در نگاه درخت بگذرد

فردا

تیتراژی نو برای پایان قصه بیابم

درامی که حافظه ی دو دنیا به آن قد نمی دهد !

پس تا رویشی دوباره

سر بر شانه ی قهرمانش می نهم

و آنجا که هنوز

عطر دل و صدای بامداد می چکد

آوازی را که سالها

زیر زبان کوچکم پنهان بود

آرام ٬ آرام زمزمه می کنم

و مثل یک نوزاد

تا نهایت تو تازه می شوم

همیشه تو

                  همیشه پایانی خوش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 فروردین1388ساعت 0:32  توسط  زلما بهادر 

 

وقتي بوسه هايت

طعم قهوه را

به سايه ي خسته ي من رج مي زنند

مي ماند رد پاي كهنه اجاق مادر بزرگ

كه روي زرد ترين برگ قالي جا مانده

 

شاهد ما همان پرنده ي خشك تاقچه است

كه بر شاخه اي بي جان آواز بودن سر مي دهد

تا ثابت شود

ما از بطن قهوه و قالي

به جاري ترين صداي بي بازگشت رسيده ايم

صدايي آميخته به حادثه و رنگ

در انعكاس افق و آينه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:26  توسط  زلما بهادر 

۱)
اينجا
در تخیل بهشت بازوانت
تلخ مي گريد ديوار
بر قاب آن عكس قديمي که
در بذر افشاني فاخته و سايه ي اقاقيا
با یادت ملودي تازه اي مي سرود
چيزي به غروب سفيد اتاق نمانده
اگر می‌روی برو
اما یادت باشد من هنوز وفادارم
به آخرين حرف نگفته ات.

۲)
تا باريدن ابر
مي سپارمت به همه ي اشكها
روزي كه بيايي
برايت
فرشي از شبنم سبز می گسترانم
تا باور كنم
آفتاب ماندني ست
نمي دانم
سايه اي كوتاه
براي درك تابش نور كافيست؟
آيا آخرين برگ پاييز
لباسي براي دلتنگيهاي درخت می‌دوزد؟


۳)
نشسته ام در ايواني سفيد
روزنامه اي در دستان تو
باز شومي اين شب چنگ مي زند بر دلم
تا ناپديد شوم ميان مه
خاطره اي ندارم
در تو زندگي كردم
حالا ديگر
لحظه‌ها هم ژنده پوش مي شوند
مي روم
تا زير آخرين برگ سرخ
نفسي تازه كنم
تو هم
كمي به باران بينديش.


۴)
حيف
هزار سال دير رسيدي
حالا شاخه ي درخت شده ام
ديگر هيچ پرنده اي
در دستهايم لانه نمي سازد
فرقي نمي كند كه آسمان
سياه باشد يا خاكستري
براي جوانه زدنم
كافيست كمي نور بتابی
تا همه جا
بوي خدا بپيچد
بوي
نجابت
يك واژه ي تازه.


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 21:15  توسط  زلما بهادر 


نفسی پشت گونه های عریانم می نوازد

شاید ماهِ پيش را مي بينم

که

چيزي شبيه باد وزيد

روياهايم پر از بلور و آتش

نمي دانم

چه كسي با من رقصيد؟


خوابم نمي برَد

چشم هايم زير بوسه هاي ماه تب مي كنند

شايد اتفاقي افتاده!

زير پاي دريا محو مي شوم

چيزي نخواهم گفت

خيال مي كنم آب مرا مي برد

تا خود صبح...

چه شد؟

خدا چه شد كه عاشق شدم؟


+ نوشته شده در  سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:31  توسط  زلما بهادر 

 

هنوز نامه ات در دستانم نشسته

در اين صبح نوازشگر

كه نارون ساده دل

نگاه سبزش را

زلال تر از هميشه مي شويد


 

تو نوشته اي

بمان و با نسيم غروب

بر شن زارهاي كبود بوز

تا فرداي دنباله دارمان

در لابلاي گيسوان آفتاب

سروده شود

تو از آن سوي ستاره ي قطبي

نامه ي خيست را نوشتي

تا من در اين سحرگاه غريب

بوسه بر پيشاني ماه زنم


 

نمي دانم چرا؟

در اين يكشنبه ي اهورايي

ميان نامه ي تو و دست هاي من

جاي سطري نخوانده هنوز باقيست!


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 18:5  توسط  زلما بهادر 

 

آن سوی گزافه گویی شب

در ازدحام دیوارهای کبود

زبان پنجره را خواهم سرود

تا بر صفحه ی سیاه سرنوشت

طرح پرستو های سفید بزنم...


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آبان1386ساعت 18:53  توسط  زلما بهادر 

 

آدم ها روياهايي دارند

چون زمزمه هاي رود بر چهره‌ی زمین

من نشاني ام را بر ديوار خاطرات خواهم کند

جايي کنار ليلي و زليخا

آنسوي هزاره ها

قصه‌ی من جان خواهد گرفت

جاری مثل رفتن...

در آسمان شب

شهرزاد

هزارو يك شبي تازه مي ‌زاید

بر زمینی که سر می‌بُرند

مي خواهم بتابم

نمردن را

چون ماه

كه هميشه مي تابد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 12:8  توسط  زلما بهادر 

 

سرانجام رسيدي

از دل آسماني كه مهتاب مي چكيد

در شبي كه

رودخانه گم شده بود  در بسترش

تو مي ديدي

پرنده اي كه مي رقصيد در نگاهم

و من لبريز از زمزمه اي پنهان

مي نواختم سرود آفتابگردان را

در گرماي بوسه هايت

آنگاه كه دقيقه لال مي شد

و من آواره در آغوشت

فالي تازه مي گرفتم

تا محو شوم

در نگاهي كه غلطان غلطان

فرو ميريخت بر نسيم بازوانم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 شهریور1386ساعت 20:8  توسط  زلما بهادر 

 

در دستهاي تو

وقتي مي بارد از نگاهم

هويتي  بي غبار

دلتنگ مي شود نوازشت

بر گوشه ي پلك هاي بي هوس

و من در شوري نفسهايت

باز هم مي ميرم

آنگاه در خواب دوباره ميبينم

نگاه مهاجر درختان را

تا وقتي  

دختر همه مادران زمين شوم

و ببينم

 پرنده اي

شكل گرفته

در تبسم  زلالت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 11:33  توسط  زلما بهادر 

 

سفر به خير ماه

مي بوسم امشب جاي پاي ستاره ام را

زير چتري بلند و درختي سفيد

با نگاهت نجوا مي كنم

تو مي گفتي:

مهمان ماه مي آيد از سپيد شعرهايت

حالا ببين چگونه دست هاي خاكي ام

براي قدومش دريا را گل باران مي كنند!

مي شنوي؟

دارد باران مي بارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 11:31  توسط  زلما بهادر 

 

باشد

حالا كه مي خواهي

مي روم تا ختم شدن  به بالهاي قناري

نمي دانم 

اين انزوا

به كجا ميرسد؟

با اين نسيم بي موج

تا كدام سياره كوچ مي كنند آرزوهايم؟

بال هايت را بگشا

بگذار كمي تازه شوم

كمي باران بده به دلتنگي هايم

مي دانم

سخت است زندگي

سخت است طنين پلكهاي هراسان

اما  تو

روزي از چيدن ياسها مي آيي

تا معجزه شوي در صدايم

و مرا بروياني

در سلطنت شكوفه هاي سيب.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 تیر1386ساعت 14:30  توسط  زلما بهادر