تپلی داد میزند. دخترکم اونقدرها چاق نیست اما دوست دارم تپلی صداش کنم. قلمو میندازم میرم سراغش. گلاب به روتون. این بچه ها مقاله و برابری زن و مرد سرشون نمیشه. روبراهش میکنم. من از اون زنها نیستم بگم آقا كارشو ول کنه بیاد پوشک بچه رو عوض کنه. به هر حال زنی گفتن، مردی گفتن. تپلی الحمدلله خوشخوابه. بر میگردم سراغ قلم دفترم. یکهو یادم میاد دیروز که همسرم اومد خونه از بوی بد اتاق شاکی بود. میرم در و پنجره رو باز میکنم تا هوای خونه عوض بشه. مرد خسته و کوفته میاد خونه که نباید با بوی پوشک بچه مواجه بشه. عجب هوای خوبی اینطوری منم بهتر میتونم بنویسم. عنوان رو با خودم چند بار تکرار کردم.چون شروع موضوع مهمه به این فکر می کردم که از کجا وارد مطلب بشم . اگه احساس کوب نباشه خواننده رو جذب نمی کنه . همینطوری که فکر میکردم یاد نهار افتادم. اگه تپلی بیدار میشد مگه میگذاشت نهار درست کنم؟ حالا خوبه شانسی که اوردم هر چی به باباش بدم ایراد نمی گیره. داشتم نهارو درست میکردم که نق نق تپلی شروع شد . شیشه شیرشو دادم. احتمالا حالا داره خواب عرسیشو می بینه. یکی دو تا کاغذ رو مچاله کردم و کنار انداختم . طنز بدیش همینه باید خنده دار باشه. استغفرالله آیه و حدیث هم که نمیشه تو مطلب طنز آورد با شعر سنتی هم که نمیشه مطلب رو شروع کرد. داشتم به جوک فکر میکردم. زن و مرد همه از جوک خوششون میاد. اگر میتونستم با یک جوک خوب مطلب رو شروع کنم هر دو گروه رو جزو خوانندگانم میکردم و با موضوع مقاله هم جور در میومد. بالاخره بچه های تحریریه ارتباطشونو متوجه میشدند. یکهو احساس کردم بوی پیاز میدم. آقا که هیچی شما بگین زنی که بوی پیاز بده از چشم شوهرش نمیفته؟ فوری رفتم دوش گرفتم. خدا رو شکر به موقع رسیدم. کم مونده بود غذام بسوزه تو این هیری ویری دستمم سوزوندم. خواستم بگیرمش زیر آب سرد اما تپلی بیدار شد. واقعاً بچه میوه زندگیه. حالا یکساعتی هست همه ی دنیا رو فراموش کردم بس که این بچه شیرینه. خوب آقامون هم از راه رسید. بمیرم چقدر خسته است. چه بوی خیابون و دود میده. میگه اونقدر گشنشه که میتونه یک فیلو بخوره. خدارو شکر غذا درست کردم. میرم نهار رو بکشم. مقاله ننوشته منو بر میداره و عنوانشو با صدای بلند میخونه و رو به آشپزخونه میگه: عزیزم تو هم فمنیست شدی؟
نوشته: زلما بهادر
