"فرا شعر ، فرا داستان"
درباره ی پاره روایت...
پاره روایت بازنویسی مکاشفاتی است که در سیری کیهانی مشاهده می شوند و بدون در نظر داشتن زمان و مکان راوی را به دیدن عریان خود در هستی و هستی در خود می نشاند...
راوی قبل از این که تصمیم به نوشتن گیرد، از کناره های دنیا پرده بر می دارد و جهان را دید می زند سپس به وقت نگارش با قرار گرفتن در خلسه ای بی وزن فضای روایت را بر اساس تجربه های کیهانی و روزمره گی های زندگی باز آفرینی می کند. راوی پاره روایت در روح مشترک محو می شود تا به حقیقت اشیاء دست یابد و هستی را همان گونه که هست مشاهده کند.
پاره روایت به نوعی نیز پاسخ به سئوال های بنیادین انسانی است که با فنا شدن خود در وحدت پاسخ اش را در می یابد و خودش را جواب تمام پرسش ها می بیند. با این که پاره روایت ظاهری شبیه شعر دارد ولی به واسطه ی ذات کاشفانه اش از ژست های مرسوم شاعری کناره می گیرد و در مسیر حیرت و تجربه با عشق خود طی طریق می کند...
پاره روایت گاهی شعر است و گاهی داستان و البته نه شعر است و نه داستان.
پاره روایت ماوراء هر نوع شکل، فرم، اندیشه، پیام،کلمه و معنی بوده...
به همین دلیل قابل تعریف و انتقال نمی باشد بلکه قابل تجربه کردن است.
پاره روایت یعنی نگاه کردن به هستی همان گونه که هست.
پاره روایت یعنی نگاه کردن به دیدنی ها و رِؤیت ندیدنی ها بدون هیچ دخالتی از جانب پیش فرض ها و بی کم و کاست و فزونی بر ارج و ارزش آن ها...
پاره روایت نه علم است و نه فلسفه، نه تعلیم است و نه تربیت، نه مذهب است و نه اخلاق، نه حکمت است و نه اسطوره...
پاره روایت بُعد دیگری از زندگی است
شیوه ای برای رهایی
پاره روایت نوعی مهاجرت است از خود به خود!
در چنین وضعی تمام تضاد های انسان با خود و پیرامون از بین می رود و جای آن را تضادِ تضاد ها پر می کند .
یعنی حقیقت روح و جسم آشکار خواهد شد و پرده از واقعیت اشیاء برداشته می شود .
راوی با هیجان و حیرت یک کودک و درک و فهم یک پیر فرزانه دنیای پیرامون اش را مشاهده می کند و در فضای آن به مکاشفه می پردازد.
مقصد از این هجرت آرامش ابدی ست.
آرامشی ورای این دنیا
آرامشی فرا مذهب ، فرا عرفان ، فرا دانش ، فرا هنر ، فرا آگاهی و...
حقیقتی که با رسیدن به بک زندگی خارج از محدوده ی داشته ها و ساخته های نسل های پیش از خود به دست می آید.
پاره روایت جوهر زندگی می باشد و تبدیل صفر به بی نهایت. پاره روایت همه جا هست و هیچ جا نیست. پاره روایت اشتیاق به زندگی و استقبال از مرگ است. پاره روایت یعنی یکی شدن با کائنات و تمام هستی را به اختیار خود در آوردن. پاره روایت با همه هست و با همه نیست. پاره روایت هستی و نیستی ست. پاره روایت آغاز و انجام است. پاره روایت خدا را تجربه کردن است. پاره روایت خدایی کردن است...
راویِ پاره روایت در جایگاه خالق می نشیند و با کشف حقیقت، لحظه ها و تصاویر پویا و تازه ای خلق می کند که همواره با روان آدمی در ارتباط هستند.
اگر که سروده ی ما دارای زیرساخت ادبی و تجربه های شاعرانه و سیر شهودی باشد صد در صد به عنوان یک اثر هنری موقعیت و جایگاه ویژه ای را کسب می کند، در غیر این صورت باید بگذاریم تا گذر زمــان جـای آن را به ما نشان دهد. تنها موقعی سروده ی ما نامِ پاره روایت را یدک می کشد که از روح جمعی کیهان نشأت گرفته و با محو شدن راوی در کائنات جاری می شود. راوی فقط تجربه های خودش را در اختیار مخاطب قرار می دهد تا او را به مکاشفه اش دعوت کند. هدف پاره روایت این است که مخاطب را با راوی همسفر کند تا منزل به منزل طی طریق کنند. یعنی سیر و سلوکی شاعرانه را در ذهن خود تجربه نمایند.
بدون شک پاره روایت جزئی از یک روایت کلی است که چیزی به جز روایت زندگی نمی باشد. پاره روایت هم مانند زندگی کاملاً غیر منتظره است.
در واقـع هـر پاره روایت بیـان گـر کشف لحـظه ای اسـت کـه مـا را به تمـاشـای حقیقـت خـود می خواند. این لحظه می تواند لحظه ی حال باشد یا این که قبلاً رخ داده یا در آینده اتفاق خواهد افتاد. پاره روایت بُعد زمان و مکان را در خود شکسته است. این انسان است که با قرار داد هایش زمان و مکان را به گذشته و حال و آینده محدود کرده است.
پاره روایت به نوعی مکتب فردی سیر و سلوک است که راوی را منزل به منزل جلو می برد و تکه تکه پرده را از روی روایت بر می دارد تا کی به منزل آخر برسد!
ما اختیار خود را به دست پاره روایت سپرده ایم. در این جا شاعر یک راوی ِ سالک است و شعر همان مراد. لحظه ی سرودن جذبه ای ست که راوی مرز مرید و مراد را می شکند و خود را در روح هستی گم می کند.
اگر همسفر یا مخاطب پاره روایت خودش را در روح قصه گم کند این احساس را تجربه خواهد کرد در غیر این صورت فقط با خواندن واژه ها و جمله ها و فرم پاره روایت سرگرم شده است.
در واقع هر کس می تواند مخاطب پاره روایت باشد، مهم این است که حس و حال روایت را درک کند و با خوانش متن در فضای پاره روایت غرق شود. چون راوی هم فقط به وقت سرودن در بطن ماجرا قرار دارد و بعد آن مثل مخاطب در شعاع پاره روایت قدم می زند.
یعنی راوی به وقت سرودن همان وجود واحد است که در ابعاد گسترده می تواند روح جمعی حاکم بر هستی باشد.
راوی هنگامی که در خود غرق می شود و فضای پاره روایت را لمس می کند ناخودآگاه با طبیعت و محیط تازه انطباق پیدا می کند و به مرور در می یابد که گریزی از خواست هستی نیست،پس با حرکتی منظم به سمت روشنایی و آرامش گام بر می دارد.
حالا دیگر راوی به ندرت پایبند طرح و برنامه ی از پیش طراحی شده است و امور زندگی اش به طور خلاقه پیش می رود. در نتیجه الگوی زندگی او کمتر دچار کلیشه می شود. به این ترتیب زندگی روزمره ی او هم با نظم آهنگ درونی و فضای پاره روایت هم سو و هم جهت می شود. هرگونه شک و تردید از هستی و دیدگاه شاعرانه اش کنار می رود و با تمام ذراتِ وجود، آزادی را حس کرده و به اوج آرامش خواهد رسید.
پاره روایت می تواند همه ی این ها باشد و هم چنان هیچ کدام این ها هم نباشد!
" زلما و رضا بهادر "
با همه ی قلبم، تقدیم به مظهر عشق و شعر و زندگی
روح زلال پاره روایت...همراه جاودانه ام (( رضا خان بهادر ))
مرا ببخش هرگز کافی نیست !
برای زدودن
برای آب شدن آن صخره
که با نام کوچک بغض
در گلویت نشسته
باید هزار باره این شرم تازه را ذوب بشوم...
اگر چه بودم همه اشک و نبودم شروع درد
جاری کنم، خموش ِ روحم را به لامکان
در تو
باز هم دسته گل های سیاه
در سیاره ای بی نشان کمین زدند
تا اطلسی های سفید ات را ...
راست می گفتی!
دریا دروغ بود
اما اقیانوس آغوش تو
مُردابیِ مرا صدا می زند و محو می کند با خود
تا جاری ...
تا دریا ...
آب می شوم این بار
و قطره ی روحم
در کرانه ی لاهوت
تعمید آخر را غسل
می دهد
در تو
بی هر خیال قطره و دریا
بی هر چه جزر و مَد، یا سونامی و توفان...
آرام می شوم
دریا...
این دفعه می شوم !
تا دریا، دریا ست
هر قطره ام دریاست...
این راز را
کوزه به سر های موج گذر هم شنیده اند
از مرغ های ماهی خوار دور ترین قاره
تا برگ های دست نخورده و شعر های سوخته...
آن قدر در نشانی تو محو می شوم
تا سلول، سلول ات را جوانه بزنم...
باور نمی کنی ؟
پس از همین امشب
فردایم را نظاره کن ...
"زلما بهادر "
درود به همه ی دوستان و همراهان شعر من
از این پس در وبلاگ پاره روایت منتظر حضور و نظرهای شما عزیزان می باشم
http://parehrevayat.blogfa.com
پیرمردی در من غنوده و هر چند وقت یک بار
که از وزن بی خوابی
حواس نه گانه ام مختل می شود
مرا می برد به خلسه ای اجباری و
آزاد می کند !
این دفعه که پا می گذارم به اتاقش
همراه گیاهان دارویی و بندِ فلفل هندی
خشک می شوم به دیوار و
تعویذ پیچ دستان پیرمرد
گره می خورد به خواب بی موقع ام...
وقتی با صدای ارواحی مضحک
خودم را در چشمان سه بُعدی پنجره می یابم
روح کودکی ام فضای اتاق را رنگ کرده و
مادرم بی قرار ِ چند جرعه خواب
چشمان سربی ام را
سُرمه می کشد
همین لحظه روحی غریب می آید و از من
تقاضای یک کلیه با گروه خونی آی کلاه دار می کند !
من ، خیلی عادی
کُلیه ی سمت چپم را بیرون می آورم و
در دستان ناتمام ِ انتظار
جای می دهم
هنوز چند لحظه نگذشته
که روح جامانده ام پَرت می شود به تشنگی ِ این روزها
و خودم را می بینم
کنار سقاخانه ای آبی
با یک کُلیه و کمی خواب ...
دردِسر ...
ویز ویز...
خرمگس...
قرص های مسکن ام را پایین جا گذاشته ام
چشمانم سیاهی می روند و نورهای سمج،
میهمانان را با حالتی انتزاعی عقب جلو می کنند...
حدس می زدم از این بلاهای غیرمنتظره نازل شود!
سرم به طور بی سابقه ای باد کرده است
حتی برای یک ثانیه هم این صدای پتک،
مغز مرا ول نمی کند
چهار دست و پا – سینه خیز – کلاغ پر
خلاصه هر طور که فکرش را کنید، همان مدل
راه پله را به سمت اتاق های پایین فحش می دهم
و کشان کشان
اجزای ضروری بدنم را
به کاناپه می رسانم.
ولو که می شوم
پرده را برای لحظه ای می بندند و باز ...
پرده ی دوم
برصندلی راحتی ام تکیه داده ام و
پزشک معروفم سینوهه
روی مغزم عمل باز انجام می دهد!
دور و برم پر است از پرستار و سردار و شاعر
و پاکت های سیگار
که پشت سر هم خالی می شوند...
سربازهای مصری هم
در راه بقالی مش خیرعلی نگهبانی می دهند.
من
خاموش و گنگ نگاه می کنم به تحرک مشکوک سایه هایی،
که از دیوار رو به رو
مغزم را با آهن رباهای نامرئی ای بیرون می کشند و
دستان جراح را حواله ی تیغ ها می کنند...
بند های پرده گیر کرده اند و بسته نمی شود
بازی ها تا همین ثانیه کار شده اند و مردم
برای ادامه ای که وجود ندارد، دست می زنند.
بازیگران نقش های سایه و سرباز
اجتماع بی مورد تماشاگران را سرکوب می کنند
و پرده ی موقتی جلوی صحنه را سیاه می کند...
پرده ی سوم
قرص ها دیگر اثر خودشان را گذاشته اند .
فضای اطرافم را از جیرجیرک های پرنده می تکانم
و به افقی خالی از فردا خیره می شوم
خودم را می بینم
معلق در مرزی
شبیه امروز و آینده
مرز بان زنی ست درست هم قواره ی مرگ
که به جای گذر نامه
پای نفس نامه های رو به احتضار
مهر می پاشد
از دیدن آینده ای که اصلاً به خاطر ندارم
مأیوس می شوم و
بر می گردم به همین اتاق که مادرانه
چای ام را هنوز گرم نگه داشته …
نقاشی روی دیوار صدایم می زند
در برهوت نقاشی
قطره ی کو چکی از ناکجا
روی قبری بی نام و نشان چکیده است
پرواز می کنم سمت کودکی و
پتوی مخملی شب را
می کشم بر چراغ خواب آلود بالای سر
تاریک که می شود
تک تک سلول های مغزم
یک صدا هورا می کشند
خوشبختانه هنوز
پرواز صبح به زمین ننشسته
چای نفس می کشد
من ورق می خورم
مرگ قدم می زند
و زندگی …!
این شعر را در هفته نامه ی شهروند هم بخوانید .
شب از زنگ سوم گذشته است
و من
روی تخت خواب کودکی ام دراز کشیده ام
نیم کره ی راست مغزم خوابیده و
نیم کره ی دیگر
با لج بازی بیدار مانده است !
دیواری از پروانه های نارنجی وسط مغزم صف کشیده اند ...
از لا به لای بال بال پروانه ها
خودم را به خواب می رسانم
حالا دوباره پنج ساله شده ام
شبح آبی پدربزرگ و لکنته ی سبزش
روبه رویم ظاهر می شوند
پدربزرگ هنوز قصه می گوید
سرزمین شاه پریان میان دو کوه گیر افتاده
من محو آسمانک ابراهیم ادهم و گل خندان شده ام
آن قدر که فراموش می کنم
مثل همیشه ی پنج سالگی مدام نق بزنم :
پس کی می رسیم ؟
اما با ترمز زمخت استیشن
پرت می شوم به امروز بی خواب و
دوباره
روح بازی گوشم را
به کنج این زن که منم
وارونه
حلق آویز می کنم ...
این شعر را در نشریه شهروند هم بخوانید
ارابه ی سایه ها را سوار شدم
و به امتداد خوشبختی
دست تکان دادم
نمی دانم کجای راه بودیم
ولی طناب ِ گردنه
هنوز راه را حلقه نکرده بود
که جاده تمام شد
مترسک های مسافر
چاره ای نداشتند
جز اتراقی دلگیر
در همین اخم ِ خارزار
که بی شباهت
به رباط قلعه خرابه ای نبود
آن طرف بیابان
چشمان یک مترسک ِ افقی
با تنی پاره و پوشال های آویزان
گره خورده بود به چراغ راهنمایی
که لمیده مسیر مستقیم سراب را
با چشمکی خاموش
اشاره می داد
آن بالا هم
آقای نفس خفه کن
از خوردن تک تک مسافران
دلی از عزا در آورده بود .
" ننه آغا "
هوا رو به اتمام است و
چاره ای جز شمارش معکوس
نمی شمرد
زمستانی دور
گیس هایم را چنگ می کشد
چشم هایم تبی بدون ِ مدار را
داغ کرده اند
زلزله های بی ریشتر
تراکم ام را پهن می کنند بر جنازه ی غربت
صدای دندان ها
کشمکشی یتیم کش را
میان فک ام شوکه می کند
اشیاء بی هوا
کابوس می بارند و شبانه
ننه آغای باد کرده
با حنجره ی خانم تناردیه
یکشنبه ای می کوبد به فرق سرم
میهمان ها نشسته اند توی سالن و
تو هنوز
جنازه ات را بلند نکرده ای ؟
این دو شعر را در نشریه شهروند هم بخوانید
انگار کش آمده ام
هر چه قلاب می اندازم
باز هم واژه های هزار پا
از دیوارهای ذهنم سُر می خورند
و در امتداد ِ فصلی بیمار ناپدید می شوند
شاید مقصر
دست های نامرئی ای هستند
که شبانه می آمدند و در خواب
انگشتان ِ باریکم را روشن می کردند
احساس می کنم
نهنگی دیوانه
سایه های بازیگوش ام را یک جا بلعیده و
بین ِ دو دریا حبس کرده است
برای دل خوشی
لامپ ها را خاموش
و فانوس عتیقه ی مادربزرگ را
کبریت می زنم
در تاریکی صدایی عجیب
گوش هایم را آژیر می کشد
می بینم بسته ای مسکن
روبه رویم رژه می رود
و نجوایی از سیاهی ِ جنگل
پوست کنده می گوید :
مقصر ما نیستیم
فکری به حال این میگرن مزمن کن
که قاموس واژه ها را
به کما برده است
بسته ی قرص را که باز می کنم
اشیاء رنگ پریده ی خانه
بی مقدمه می زنند زیر خنده ...
"زلما بهادر"
آن که معرف حضور تو به آفتاب بود
با سمتی از کلمات و
دندانی از کنایه
در بیراه پرسه ها به بکارت بستر گریه رسید
باید طراوت ماه را پای تو بنویسند
فروغ که نبود
او تنها دورترین حرفش را
لابه لای گیسوان تو مخفی کرد و
آخرین واژه های آدمی را به رود داد
تا نقش آینه اش بر پیشانی بلند آب گل بزند...
به هر حال
من خسته از تکرار و کلمه
به چشم خود شاهد این ماجرا بودم
حالا آفتاب را دلیل تو
و پرنده را امتداد ترانه می خوانم
از امروز به بعد ، به من که رسیدی بگو :
بیا برویم به تماشای دورترین رود جهان
این شعر و شعری دیگر در شهرگان
پر خواننده ترین شعر در نشریه شهرگان
