تبليغاتX
به همه ی برگ ها...

به همه ی برگ ها...

شعرهای زلما بهادر

 

 تپلی داد میزند. دخترکم اونقدرها چاق نیست اما دوست دارم تپلی صداش کنم. قلمو میندازم میرم سراغش. گلاب به روتون. این بچه ها مقاله و برابری زن و مرد سرشون نمیشه. روبراهش میکنم. من از اون زنها نیستم بگم آقا كارشو ول کنه بیاد پوشک بچه رو عوض کنه. به هر حال زنی گفتن، مردی گفتن. تپلی الحمدلله خوشخوابه. بر میگردم سراغ قلم دفترم. یکهو یادم میاد  دیروز که همسرم اومد خونه از بوی بد اتاق شاکی بود.  میرم در و پنجره رو باز میکنم تا هوای خونه عوض بشه. مرد خسته و کوفته میاد خونه که نباید با بوی پوشک بچه مواجه بشه. عجب هوای خوبی اینطوری منم بهتر میتونم بنویسم.  عنوان رو با خودم چند بار تکرار کردم.چون شروع موضوع مهمه به این فکر می کردم که از کجا وارد مطلب بشم .  اگه احساس کوب نباشه خواننده رو جذب نمی کنه . همینطوری که فکر میکردم یاد نهار افتادم. اگه تپلی بیدار میشد مگه میگذاشت نهار درست کنم؟ حالا خوبه شانسی که اوردم هر چی به باباش بدم ایراد نمی گیره. داشتم نهارو درست میکردم که نق نق تپلی شروع شد . شیشه شیرشو دادم. احتمالا حالا  داره خواب عرسیشو می بینه. یکی دو تا کاغذ رو مچاله کردم و کنار انداختم . طنز بدیش همینه باید خنده دار باشه. استغفرالله آیه و حدیث هم که نمیشه تو مطلب طنز آورد با شعر سنتی هم که نمیشه مطلب  رو شروع کرد. داشتم به جوک فکر میکردم. زن و مرد همه از جوک خوششون میاد. اگر میتونستم با یک جوک خوب مطلب رو شروع کنم هر دو گروه رو جزو خوانندگانم میکردم و با موضوع مقاله هم جور در میومد. بالاخره بچه های تحریریه ارتباطشونو متوجه میشدند. یکهو احساس کردم بوی پیاز میدم. آقا که هیچی شما بگین زنی که بوی پیاز بده از چشم شوهرش نمیفته؟  فوری رفتم دوش گرفتم. خدا رو شکر به موقع رسیدم. کم مونده بود غذام بسوزه تو این هیری ویری دستمم سوزوندم. خواستم بگیرمش زیر آب سرد اما تپلی بیدار شد. واقعاً بچه میوه زندگیه. حالا یکساعتی هست همه ی دنیا رو فراموش کردم بس که این بچه شیرینه. خوب آقامون هم از راه رسید. بمیرم چقدر خسته است. چه بوی خیابون و دود میده. میگه اونقدر گشنشه که میتونه یک فیلو بخوره. خدارو شکر غذا درست کردم. میرم نهار رو بکشم. مقاله ننوشته منو بر میداره و عنوانشو با صدای بلند میخونه و رو به آشپزخونه میگه: عزیزم تو هم فمنیست شدی؟

                                                                                                        

نوشته: زلما بهادر

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 آذر1388ساعت 14:15  توسط  زلما بهادر  | 

 

    به همه ی برگ ها می سپارمت...

+ نوشته شده در  جمعه 9 مرداد1388ساعت 0:20  توسط  زلما بهادر 

 

وقتي بوسه هايت

طعم قهوه را

به سايه ي خسته ي من رج مي زنند

مي ماند رد پاي كهنه اجاق مادر بزرگ

كه روي زرد ترين برگ قالي جا مانده

 

شاهد ما همان پرنده ي خشك تاقچه است

كه بر شاخه اي بي جان آواز بودن سر مي دهد

تا ثابت شود

ما از بطن قهوه و قالي

به جاري ترين صداي بي بازگشت رسيده ايم

صدايي آميخته به حادثه و رنگ

در انعكاس افق و آينه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:26  توسط  زلما بهادر 

۱)
اينجا
در تخیل بهشت بازوانت
تلخ مي گريد ديوار
بر قاب آن عكس قديمي که
در بذر افشاني فاخته و سايه ي اقاقيا
با یادت ملودي تازه اي مي سرود
چيزي به غروب سفيد اتاق نمانده
اگر می‌روی برو
اما یادت باشد من هنوز وفادارم
به آخرين حرف نگفته ات.

۲)
تا باريدن ابر
مي سپارمت به همه ي اشكها
روزي كه بيايي
برايت
فرشي از شبنم سبز می گسترانم
تا باور كنم
آفتاب ماندني ست
نمي دانم
سايه اي كوتاه
براي درك تابش نور كافيست؟
آيا آخرين برگ پاييز
لباسي براي دلتنگيهاي درخت می‌دوزد؟


۳)
نشسته ام در ايواني سفيد
روزنامه اي در دستان تو
باز شومي اين شب چنگ مي زند بر دلم
تا ناپديد شوم ميان مه
خاطره اي ندارم
در تو زندگي كردم
حالا ديگر
لحظه‌ها هم ژنده پوش مي شوند
مي روم
تا زير آخرين برگ سرخ
نفسي تازه كنم
تو هم
كمي به باران بينديش.


۴)
حيف
هزار سال دير رسيدي
حالا شاخه ي درخت شده ام
ديگر هيچ پرنده اي
در دستهايم لانه نمي سازد
فرقي نمي كند كه آسمان
سياه باشد يا خاكستري
براي جوانه زدنم
كافيست كمي نور بتابی
تا همه جا
بوي خدا بپيچد
بوي
نجابت
يك واژه ي تازه.


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 21:15  توسط  زلما بهادر 

 

هنوز نامه ات در دستانم نشسته

در اين صبح نوازشگر

كه نارون ساده دل

نگاه سبزش را

زلال تر از هميشه مي شويد


 

تو نوشته اي

بمان و با نسيم غروب

بر شن زارهاي كبود بوز

تا فرداي دنباله دارمان

در لابلاي گيسوان آفتاب

سروده شود

تو از آن سوي ستاره ي قطبي

نامه ي خيست را نوشتي

تا من در اين سحرگاه غريب

بوسه بر پيشاني ماه زنم


 

نمي دانم چرا؟

در اين يكشنبه ي اهورايي

ميان نامه ي تو و دست هاي من

جاي سطري نخوانده هنوز باقيست!


+ نوشته شده در  سه شنبه 13 آذر1386ساعت 18:5  توسط  زلما بهادر 

 

آدم ها روياهايي دارند

چون زمزمه هاي رود بر چهره‌ی زمین

من نشاني ام را بر ديوار خاطرات خواهم کند

جايي کنار ليلي و زليخا

آنسوي هزاره ها

قصه‌ی من جان خواهد گرفت

جاری مثل رفتن...

در آسمان شب

شهرزاد

هزارو يك شبي تازه مي ‌زاید

بر زمینی که سر می‌بُرند

مي خواهم بتابم

نمردن را

چون ماه

كه هميشه مي تابد.


+ نوشته شده در  دوشنبه 19 شهریور1386ساعت 12:8  توسط  زلما بهادر 

 

در دستهاي تو

وقتي مي بارد از نگاهم

هويتي  بي غبار

دلتنگ مي شود نوازشت

بر گوشه ي پلك هاي بي هوس

و من در شوري نفسهايت

باز هم مي ميرم

آنگاه در خواب دوباره ميبينم

نگاه مهاجر درختان را

تا وقتي  

دختر همه مادران زمين شوم

و ببينم

 پرنده اي

شكل گرفته

در تبسم  زلالت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 11:33  توسط  زلما بهادر