در دستهاي تو
وقتي مي بارد از نگاهم
هويتي بي غبار
دلتنگ مي شود نوازشت
بر گوشه ي پلك هاي بي هوس
و من در شوري نفسهايت
باز هم مي ميرم
آنگاه در خواب دوباره ميبينم
نگاه مهاجر درختان را
تا وقتي
دختر همه مادران زمين شوم
و ببينم
پرنده اي
شكل گرفته
در تبسم زلالت.
+ نوشته شده در شنبه 13 مرداد1386ساعت 11:33  توسط زلما بهادر
