تبليغاتX
به همه ی برگ ها...

به همه ی برگ ها...

شعرهای زلما بهادر

 

در دستهاي تو

وقتي مي بارد از نگاهم

هويتي  بي غبار

دلتنگ مي شود نوازشت

بر گوشه ي پلك هاي بي هوس

و من در شوري نفسهايت

باز هم مي ميرم

آنگاه در خواب دوباره ميبينم

نگاه مهاجر درختان را

تا وقتي  

دختر همه مادران زمين شوم

و ببينم

 پرنده اي

شكل گرفته

در تبسم  زلالت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 11:33  توسط  زلما بهادر