هنوز نامه ات در دستانم نشسته
در اين صبح نوازشگر
كه نارون ساده دل
نگاه سبزش را
زلال تر از هميشه مي شويد
تو نوشته اي
بمان و با نسيم غروب
بر شن زارهاي كبود بوز
تا فرداي دنباله دارمان
در لابلاي گيسوان آفتاب
سروده شود
تو از آن سوي ستاره ي قطبي
نامه ي خيست را نوشتي
تا من در اين سحرگاه غريب
بوسه بر پيشاني ماه زنم
نمي دانم چرا؟
در اين يكشنبه ي اهورايي
ميان نامه ي تو و دست هاي من
جاي سطري نخوانده هنوز باقيست!
+ نوشته شده در سه شنبه 13 آذر1386ساعت 18:5  توسط زلما بهادر
