وقتي بوسه هايت
طعم قهوه را
به سايه ي خسته ي من رج مي زنند
مي ماند رد پاي كهنه اجاق مادر بزرگ
كه روي زرد ترين برگ قالي جا مانده
شاهد ما همان پرنده ي خشك تاقچه است
كه بر شاخه اي بي جان آواز بودن سر مي دهد
تا ثابت شود
ما از بطن قهوه و قالي
به جاري ترين صداي بي بازگشت رسيده ايم
صدايي آميخته به حادثه و رنگ
در انعكاس افق و آينه...
+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:26  توسط زلما بهادر
