تبليغاتX
به همه ی برگ ها...

به همه ی برگ ها...

شعرهای زلما بهادر

 

وقتي بوسه هايت

طعم قهوه را

به سايه ي خسته ي من رج مي زنند

مي ماند رد پاي كهنه اجاق مادر بزرگ

كه روي زرد ترين برگ قالي جا مانده

 

شاهد ما همان پرنده ي خشك تاقچه است

كه بر شاخه اي بي جان آواز بودن سر مي دهد

تا ثابت شود

ما از بطن قهوه و قالي

به جاري ترين صداي بي بازگشت رسيده ايم

صدايي آميخته به حادثه و رنگ

در انعكاس افق و آينه...

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 13:26  توسط  زلما بهادر