تبليغاتX
به همه ی برگ ها... - 4 اپیزود عاشقانه

به همه ی برگ ها...

شعرهای زلما بهادر

۱)
اينجا
در تخیل بهشت بازوانت
تلخ مي گريد ديوار
بر قاب آن عكس قديمي که
در بذر افشاني فاخته و سايه ي اقاقيا
با یادت ملودي تازه اي مي سرود
چيزي به غروب سفيد اتاق نمانده
اگر می‌روی برو
اما یادت باشد من هنوز وفادارم
به آخرين حرف نگفته ات.

۲)
تا باريدن ابر
مي سپارمت به همه ي اشكها
روزي كه بيايي
برايت
فرشي از شبنم سبز می گسترانم
تا باور كنم
آفتاب ماندني ست
نمي دانم
سايه اي كوتاه
براي درك تابش نور كافيست؟
آيا آخرين برگ پاييز
لباسي براي دلتنگيهاي درخت می‌دوزد؟


۳)
نشسته ام در ايواني سفيد
روزنامه اي در دستان تو
باز شومي اين شب چنگ مي زند بر دلم
تا ناپديد شوم ميان مه
خاطره اي ندارم
در تو زندگي كردم
حالا ديگر
لحظه‌ها هم ژنده پوش مي شوند
مي روم
تا زير آخرين برگ سرخ
نفسي تازه كنم
تو هم
كمي به باران بينديش.


۴)
حيف
هزار سال دير رسيدي
حالا شاخه ي درخت شده ام
ديگر هيچ پرنده اي
در دستهايم لانه نمي سازد
فرقي نمي كند كه آسمان
سياه باشد يا خاكستري
براي جوانه زدنم
كافيست كمي نور بتابی
تا همه جا
بوي خدا بپيچد
بوي
نجابت
يك واژه ي تازه.


+ نوشته شده در  سه شنبه 4 دی1386ساعت 21:15  توسط  زلما بهادر  |