به فعل ِ رسیدن
به مرد همیشگی رویاهایم
همسرم رضا بهادر عزیز
برای زادروز عاشقانه اش...
""به فعل ِ رسیدن""
دور یا نزدیک
سطری نخوانده را
در چشم های تو
هجا کشیدم و
با دسته ی فانوسی
دست هایت را
موازی ِ راه آهن
ریل آمدم
جاده ای با شب نمای بنفش
می دانستم
ایستگاه و آهن هم
مسافر من بود
در نیامد و رفتن
مسافران آمده بودند و خواب می دیدم
که سَر می رَوی رُوی نگاهم
درشتی انتظار
در چشم هایی که سُر می خورند
و من بیدار !
دورتر بودی و نزدیکم
سیاره ای پلک ِ خورشید را
ماغ می کشید
بر چهل سالگی مادرش
با انفجار
که نارنجی ِ مرا
بنفش ِ تو مایل بود
ورود ممنوعی
به صفحه ی آخر
فرودِ بی وزن ات
سفینه ای میان دو ریل
سطر ِ مجهولم را به وزن ِ مفعولی
فاعل شدی
و فعل ِ رسیدن...
"زلما بهادر"