این دو شعر را بر اساس چند طرح و شعر کوتاه از خان دایی عبدالقادر بلوچم نوشته ام...

دوباره از استاد تشکر می کنم که اجازه ی تدوین کارهایش را به حقیر داد

و اسم مرا با خود به آن بالاها کشاند.

 

"مسافر و من "

                                          با عبدالقادر بلوچ

 

مسافر

 منتظر عزرائیل بود

من از دور دست

جانم را حراج می کردم

مرگ

دیر یا زود

از جاده می آید

باید،دلتنگِ دلتنگی ِ فردا باشیم !

به مسافر گفتم:

من ،کلبه ی سنگی کنار جاده ام

تو،زیبایی ام را ببین و برو

حرفی نزد

دردهای مرده در نگاهش

هاله ی تلخی روی لبخندش انداخته بودند

و دور و بر من

فقط تنهایی اش را به دوش می کشید...

نگاهش خورشید

خودش آسمان

سهم من اما

به جز بار او نبود.

 

 

"من مست و تو دیوانه"

                                           با عبدالقادر بلوچ

 

تو حکایت خودت را داری

و من

درد خودم را می میرم

مرده شور اما

پروای هیچ کدام مان را ندارد

به او گفتم:

دارم آتش می شوم

اگر تو هم بسوزی

همراه منی

نه !

این دیگر کجای قصه بود؟

نوازشی ست در نگاهش

که مرده را هم زنده می کند

ولی از بخت بد

من کنار او جان می دهم!

با تنهایی شب اخت شده ام

وقتی آتشی بسوزد در آدم

خواب هم فرار می کند

من منتظر روزم

آتش مرا یاد خودم می اندازد

نهایتاً در اندوهم خاکستر می شوم

بدون طوفان هیچ اتفاقی نمی افتد !

می بینی؟

حرفم همه شعر بود و

رخت هایم غم

تو همه چیز من بودی

حالا که تمام می شوم می گویم:

دردم در دل

سئوالم در ذهن

من مست و تو دیوانه

خانه ای هست ؟

که کسی ما را ببرد خانه ...