آفتاب آمد دلیل آفتاب
آن که معرف حضور تو به آفتاب بود
با سمتی از کلمات و
دندانی از کنایه
در بیراه پرسه ها به بکارت بستر گریه رسید
باید طراوت ماه را پای تو بنویسند
فروغ که نبود
او تنها دورترین حرفش را
لابه لای گیسوان تو مخفی کرد و
آخرین واژه های آدمی را به رود داد
تا نقش آینه اش بر پیشانی بلند آب گل بزند...
به هر حال
من خسته از تکرار و کلمه
به چشم خود شاهد این ماجرا بودم
حالا آفتاب را دلیل تو
و پرنده را امتداد ترانه می خوانم
از امروز به بعد ، به من که رسیدی بگو :
بیا برویم به تماشای دورترین رود جهان
این شعر و شعری دیگر در شهرگان
پر خواننده ترین شعر در نشریه شهرگان
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 17:12 توسط نسيم بهادر(زلما)
|