"نهنگ ِ دیوانه و سایه های بازیگوش "
انگار کش آمده ام
هر چه قلاب می اندازم
باز هم واژه های هزار پا
از دیوارهای ذهنم سُر می خورند
و در امتداد ِ فصلی بیمار ناپدید می شوند
شاید مقصر
دست های نامرئی ای هستند
که شبانه می آمدند و در خواب
انگشتان ِ باریکم را روشن می کردند
احساس می کنم
نهنگی دیوانه
سایه های بازیگوش ام را یک جا بلعیده و
بین ِ دو دریا حبس کرده است
برای دل خوشی
لامپ ها را خاموش
و فانوس عتیقه ی مادربزرگ را
کبریت می زنم
در تاریکی صدایی عجیب
گوش هایم را آژیر می کشد
می بینم بسته ای مسکن
روبه رویم رژه می رود
و نجوایی از سیاهی ِ جنگل
پوست کنده می گوید :
مقصر ما نیستیم
فکری به حال این میگرن مزمن کن
که قاموس واژه ها را
به کما برده است
بسته ی قرص را که باز می کنم
اشیاء رنگ پریده ی خانه
بی مقدمه می زنند زیر خنده ...
"زلما بهادر"
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۰ ساعت 3:24 توسط نسيم بهادر(زلما)
|