انگار کش آمده ام

هر چه قلاب می اندازم

باز هم واژه های هزار پا

از دیوارهای ذهنم سُر می خورند

و در امتداد ِ فصلی بیمار ناپدید می شوند

شاید مقصر

دست های نامرئی ای هستند

که شبانه می آمدند و در خواب

انگشتان ِ باریکم را روشن می کردند

احساس می کنم

نهنگی دیوانه

سایه های بازیگوش ام را یک جا بلعیده و

بین ِ دو دریا حبس کرده است

برای دل خوشی

لامپ ها را خاموش

و فانوس عتیقه ی مادربزرگ را

کبریت می زنم

در تاریکی صدایی عجیب

گوش هایم را آژیر می کشد

می بینم بسته ای مسکن

روبه رویم رژه می رود

و نجوایی از سیاهی ِ جنگل

پوست کنده می گوید :

مقصر ما نیستیم

فکری به حال این میگرن مزمن کن

که قاموس واژه ها را

به کما برده است

بسته ی قرص را که باز می کنم

اشیاء  رنگ پریده ی خانه

بی مقدمه می زنند زیر خنده ...

                                          "زلما بهادر"