"با یک کلیه و کمی خواب..."

 

پیرمردی در من غنوده و هر چند وقت یک بار

که از وزن بی خوابی

حواس نه گانه ام مختل می شود

مرا می برد به خلسه ای اجباری و

                                            آزاد می کند !

این دفعه که پا می گذارم به اتاقش

همراه گیاهان دارویی و بندِ فلفل هندی

خشک می شوم به دیوار و

تعویذ پیچ دستان پیرمرد

گره می خورد به خواب بی موقع ام...

وقتی با صدای ارواحی مضحک

خودم را در چشمان سه بُعدی پنجره می یابم

روح کودکی ام فضای اتاق را رنگ کرده و

مادرم بی قرار ِ چند جرعه خواب

چشمان سربی ام را

                          سُرمه می کشد

همین لحظه روحی غریب می آید و از من

تقاضای یک کلیه با گروه خونی آی کلاه دار می کند !

من ، خیلی عادی

          کُلیه ی سمت چپم را بیرون می آورم و

          در دستان ناتمام ِ انتظار

                           جای می دهم

هنوز چند لحظه نگذشته

که روح جامانده ام پَرت می شود به تشنگی ِ این روزها

و خودم را می بینم

کنار سقاخانه ای آبی

                   با یک کُلیه و کمی خواب ...


بی پرده ی اول

 

دردِسر ...

ویز ویز...

خرمگس...

 

قرص های مسکن ام را پایین جا گذاشته ام

چشمانم سیاهی می روند و نورهای سمج،

میهمانان را با حالتی انتزاعی عقب جلو  می کنند...

حدس می زدم از این بلاهای غیرمنتظره نازل شود!

سرم به طور بی سابقه ای باد کرده است

حتی برای یک ثانیه هم این صدای پتک،

مغز مرا ول نمی کند

چهار دست و پا – سینه خیز – کلاغ پر

خلاصه هر طور که فکرش را کنید، همان مدل

راه پله را به سمت اتاق های پایین فحش می دهم

و کشان کشان

اجزای ضروری بدنم را

به کاناپه می رسانم.

ولو که می شوم

پرده را برای لحظه ای می بندند و باز ...

 

پرده ی دوم

 

برصندلی راحتی ام تکیه داده ام و

پزشک معروفم سینوهه

روی مغزم عمل باز انجام می دهد!

دور و برم پر است از پرستار و سردار و شاعر

و پاکت های سیگار

که پشت سر هم خالی می شوند...

سربازهای مصری هم

در راه بقالی مش خیرعلی نگهبانی می دهند.

من

خاموش و گنگ نگاه می کنم  به تحرک مشکوک سایه هایی،

که از دیوار رو به رو

مغزم را با آهن رباهای نامرئی ای بیرون می کشند و

دستان جراح را حواله ی تیغ ها می کنند...

 

بند های پرده گیر کرده اند و بسته نمی شود

بازی ها تا همین ثانیه کار شده اند و مردم

برای ادامه ای که وجود ندارد، دست می زنند.

بازیگران نقش های سایه و سرباز

اجتماع بی مورد تماشاگران را سرکوب می کنند

و پرده ی موقتی جلوی صحنه را سیاه می کند...

 

پرده ی سوم

 

قرص ها دیگر اثر خودشان را گذاشته اند .   


"نَفَس نامه"



فضای اطرافم را از جیرجیرک های پرنده می تکانم

و به افقی خالی از فردا خیره می شوم

خودم را می بینم

                      معلق در مرزی

                                            شبیه امروز و آینده

مرز بان زنی ست  درست هم قواره ی مرگ

که به جای گذر نامه

پای نفس نامه های رو به احتضار

                                          مهر می پاشد

از دیدن آینده ای که اصلاً به خاطر ندارم

مأیوس می شوم و

بر می گردم به  همین اتاق که مادرانه

چای ام را هنوز گرم نگه داشته …

 

نقاشی روی دیوار صدایم می زند

در برهوت نقاشی

                      قطره ی کو چکی  از ناکجا

 

روی قبری بی نام و نشان چکیده است

پرواز می کنم سمت کودکی و

پتوی مخملی شب را

می کشم بر چراغ خواب آلود بالای سر

تاریک که می شود

تک تک سلول های مغزم

                                یک صدا هورا می کشند

خوشبختانه هنوز

                         پرواز صبح به زمین ننشسته

 

چای نفس می کشد

                           من ورق می خورم

                                                     مرگ قدم می زند

 

                                                                                          و زندگی …!



این شعر را در هفته نامه ی شهروند هم بخوانید .

"زنگ سوم شب "


 

 شب از زنگ سوم گذشته است

و من

روی تخت خواب کودکی ام دراز کشیده ام

نیم کره ی راست مغزم خوابیده و

نیم کره ی دیگر

                       با لج بازی بیدار مانده است !

دیواری از پروانه های نارنجی وسط مغزم صف کشیده اند ...

از لا به لای بال بال پروانه ها

                                     خودم را به خواب می رسانم

حالا دوباره پنج ساله شده ام

شبح آبی پدربزرگ و لکنته ی سبزش

روبه رویم ظاهر می شوند

پدربزرگ هنوز قصه می گوید

سرزمین شاه پریان  میان دو کوه گیر افتاده

من محو آسمانک ابراهیم ادهم  و گل خندان شده ام

آن قدر که فراموش می کنم

مثل همیشه ی پنج سالگی  مدام نق بزنم :

                                                           پس کی می رسیم ؟

اما با ترمز زمخت استیشن

پرت می شوم به امروز بی خواب و

دوباره

روح بازی گوشم را

به کنج این زن که منم

وارونه

        حلق آویز می کنم ...





این شعر را در نشریه شهروند  هم بخوانید

ارابه ی سایه ها و ...

ارابه ی سایه ها را سوار شدم

و به امتداد خوشبختی

دست تکان دادم

نمی دانم کجای راه بودیم

ولی طناب ِ گردنه

هنوز راه را حلقه نکرده بود

که جاده تمام شد

مترسک های مسافر

چاره ای نداشتند

جز اتراقی دلگیر

در همین اخم ِ خارزار

که بی شباهت

به رباط قلعه خرابه ای نبود

آن طرف بیابان

چشمان یک مترسک ِ افقی

با تنی پاره و پوشال های آویزان

گره خورده بود به چراغ راهنمایی

که لمیده مسیر مستقیم سراب را

با چشمکی خاموش

اشاره می داد

آن بالا هم

آقای نفس خفه کن

از خوردن تک تک مسافران

دلی از عزا در آورده بود .

 

" ننه آغا "

هوا رو به اتمام است و

چاره ای جز شمارش معکوس

                                     نمی شمرد

زمستانی دور

گیس هایم را چنگ می کشد

چشم هایم تبی بدون ِ مدار را

داغ کرده اند

زلزله های بی ریشتر

تراکم ام را پهن می کنند بر جنازه ی غربت

صدای دندان ها

کشمکشی یتیم کش را

میان فک ام شوکه می کند

اشیاء بی هوا

کابوس می بارند و شبانه

ننه آغای باد کرده

با حنجره ی خانم تناردیه

یکشنبه ای می کوبد به فرق سرم

میهمان ها نشسته اند توی سالن و

تو هنوز

جنازه ات را بلند نکرده ای ؟



این دو شعر را در  نشریه شهروند  هم بخوانید





"نهنگ ِ دیوانه و سایه های بازیگوش "


 

انگار کش آمده ام

هر چه قلاب می اندازم

باز هم واژه های هزار پا

از دیوارهای ذهنم سُر می خورند

و در امتداد ِ فصلی بیمار ناپدید می شوند

شاید مقصر

دست های نامرئی ای هستند

که شبانه می آمدند و در خواب

انگشتان ِ باریکم را روشن می کردند

احساس می کنم

نهنگی دیوانه

سایه های بازیگوش ام را یک جا بلعیده و

بین ِ دو دریا حبس کرده است

برای دل خوشی

لامپ ها را خاموش

و فانوس عتیقه ی مادربزرگ را

کبریت می زنم

در تاریکی صدایی عجیب

گوش هایم را آژیر می کشد

می بینم بسته ای مسکن

روبه رویم رژه می رود

و نجوایی از سیاهی ِ جنگل

پوست کنده می گوید :

مقصر ما نیستیم

فکری به حال این میگرن مزمن کن

که قاموس واژه ها را

به کما برده است

بسته ی قرص را که باز می کنم

اشیاء  رنگ پریده ی خانه

بی مقدمه می زنند زیر خنده ...

                                          "زلما بهادر"

آفتاب آمد دلیل آفتاب


آن که معرف حضور تو به آفتاب بود
با سمتی از کلمات و
دندانی از کنایه
در بیراه پرسه ها به بکارت بستر گریه رسید

باید طراوت ماه را پای تو بنویسند

فروغ که نبود
او تنها دورترین حرفش را
لابه لای گیسوان تو مخفی کرد و
آخرین واژه های آدمی را به رود داد
تا نقش آینه اش  بر پیشانی بلند آب گل بزند...

به هر حال

من خسته از تکرار و کلمه
به چشم خود شاهد این ماجرا بودم
حالا آفتاب را دلیل تو
و پرنده را امتداد ترانه می خوانم

از امروز به بعد ، به من که رسیدی بگو :

بیا برویم به تماشای دورترین رود جهان



این شعر و شعری دیگر در شهرگان

پر خواننده ترین شعر در نشریه شهرگان


نفس کشیدن در هوای پاره روایت

نفس کشیدن در هوای پاره روایت

 

بخش دوم گفتگوی انکیدو با راویان شعر و زندگی ای دیگر

 

س:در جلسه ی گذشته تا حدودی با دنیای پاره روایت آشنا شدیم.

اما طی این مدت و با مطالعه ی بیشتر پاره روایت های شما، سئوال  هایی برایم پیش آمد که فکر می کنم پرسش دیگر خواننده ها هم باشد.

سوا لات من بیشتر درباره ی فضا  و حس حاکم بر پاره روایت است که آن را از دیگر گونه های رایج شعری متمایز کرده و باعث همسفر شدن مخاطب با راوی شده است ، تا حدی که در این سفر منزل به منزل با شما طی طریق می کند و نوعی سیر و سلوک شاعرانه را در ذهن خود تجربه می نماید.

اگر اجازه دهید ،بعد از این گفتگو جواب های شما را با هم ادغام کنم و به صورت واحد روی کاغذ بیاورم.

ج:خواهش می کنم ...

س:اولین سوال را این گونه طرح می کنم که آیا به معنای کلمه،پاره روایت پاره ای از یک روایت کلی می باشد که شما از قبل به آن اشراف داشته اید؟ در غیر این صورت توضیح خود را از پاره روایت بیان کنید.

ج:بدون شک پاره روایت جزئی از یک روایت کلی ست که چیزی به جز روایت زندگی نمی باشد و مثل زندگی کاملاً غیر منتظره است.این که از قبل به آن آگاه هستیم یا نه بحث دیگری ست.

در واقع هر پاره روایت بیانگر کشف لحظه ای ست که ما را به تماشای حقیقت خود می خواند.این لحظه می تواند لحظه ی حال باشد یا این که قبلاً برای ما رخ داده است.بعضی  وقت ها هم در آینده با آن مواجه می شویم.

س:ظاهراً منظور شما این است که پاره روایت بُعد زمان و مکان را شکسته است؟

ج: کدام زمان و مکان؟بُعد زمان  و مکان اصلاً برای ما وجود ندارد این انسان است که با قرار داد هایش زمان و مکان را به گذشته و حال و آینده محدود کرده است.

س:شاید به همین خاطر است که من مخاطب با خواندن پاره روایت ها در فضای بی وزن لامکانی قرار می گیرم که گویی در یک سفر مشترک با شما سیر می کنم!

ج:به نکته ی جالبی اشاره کردید ، باید در جواب شما بگوییم که پاره روایت به نوعی مکتب فردی سیر و سلوک است که راوی را منزل به منزل به جلو می برد و تکه تکه پرده از روی روایت بر می دارد.

س:و منزل آخر ؟!

ج:تا کی به منزل آخر برسد...

ما اختیار خودمان را به دست پاره روایت سپرده ایم.در این جا شاعر یک راوی سالک است و شعر همان مراد.لحظه ی سرودن آن جذبه ای ست که راوی مرز مراد و مرید را می شکند و خود را در روح هستی گم می کند.

س:مرسی... خیلی از جواب شما لذت بردم.لحظه ای ذهنم منحرف شد و گمان کردم منظورتان مراد و مرید بازیِ مرسوم است، ولی خوشبختانه این چنین نبود. با ابن حساب امکان دارد مخاطبی که همسفر شما می شود در طول این  سفر پاره ای از روایت شما را بازگو کند؟

ج: تا آن همسفر که باشد و قصدش از سفر چگونه قصدی باشد...

اگر همسفر ما از خواندن پاره روایت ها خودش را در روح جاری قصه گم کند این احساس را تجربه خواهد کرد.در غیر این صورت فقط از خواندن واژه ها و جمله ها و فرم پاره روایت بهره می برد.در واقع هر کسی می تواند مخاطب پاره روایت باشد اما مهم این است که حس و حال روایت را درک کند و با خواندن آن در فضای پاره روایت غرق شود.

س:این فضا چگونه فضایی ست و آن حس و حال به چه صورت به مخاطب منتقل می شود؟

ج:ما هم مثل شما از چند و چون این فضا آگاهی کاملی نداریم چون به وقت سرودن در بطن این ماجرا قرار می گیریم و بعد از آن در شعاع پاره روایت قدم می زنیم.

س:اگر اشتباه نکنم راوی پاره روایت شاعر هست و نیست؟!

ج:مایی که رو به روی شما نشسته ایم از مخاطبان پاره روایت هستیم و به همین  دلیل با خواندن چند باره ی آنها ،سر شما را به درد می آوریم...

س:جالب است.به شما تبریک می گویم که با پاره روایت هایتان به گونه ی جدیدی از شعر و سیر و سلوک رسیده اید...

ج:هیچ وقت این ادعا را نداشته ایم.

س:شکسته نفسی می کنید...

ج:بی پرده بگویم پاره روایت داستان زندگی ماست .پیش از آن که با هم آشنا شویم نطفه ی پاره روایت در لامکان بسته شده بود و بعد از یافتن هم در ظاهر ،به شکل کنونی رسید.

س:ببخشید که حرفتان را قطع می کنم.این یگانگی  به ظاهر هم در سروده هایتان دیده می شود.به طور مثال اگر اسامی را نادیده بگیریم این پاره روایت ها را ساخته و پرداخته ی یک ذهن می یابیم.

ج:ما بارها به این وجود واحد اشاره کرده ایم.به اعتقاد ما راوی پاره روایت همان وجود واحد است که در ابعاد گسترده می تواند روح جمعی حاکم بر هستی باشد.

س:در این جا به عنوان تجربه ی کسی که ادعا می کند در فضای پاره روایت قرار گرفته بگویم به هنگام خواندنتان کمتر تحت تأثیر فرم و یا حتی محتوا قرار می گیرم.من شدیداً تحت تأثیر جَو حاکم بر شعر و حس و حال جاری سیر می کنم... و در خواندن های بعدی است که ابعاد ظاهری روایت را مرور می کنم.نظر شما راجع به این گونه مخاطب ها چیست؟

ج:خب هر کس برداشت خودش را دارد و در نوع برخورد با اثر کاملاً آزاد است.خوشحالیم که شمای مخاطب تا این اندازه با نوشته های ما درگیر می شوید و این نشان می دهد که کار خودمان را خوب انجام داده ایم. البته ما با ارائه پاره روایت ها آمادگی هر گونه نقد و نظر را داریم و امیدواریم از نظرات ارزشمند مخاطبین بهره مند شویم.به عقیده ی ما شکل کنونی به بهترین وجه ممکن حس ما را به مخاطب انتقال می دهد.این فرم به دلیل نثر واره گی روح روایت را در خود جای داده است و به همین دلیل مخاطب را همراه ماجرا حرکت می دهد.

این فرم در طول چندین سال به تکامل رسید و به زبان پاره روایت تبدیل شد.

س:نکته ای که به نظر من جالب می آید این است که حس پاره روایت هنگامی که هر دوی شما کنار هم قرار می گیرید خیلی قوی تر است.بدون تعارف می گویم حتی منزل شما هم همیشه این انرژی مثبت را در خود داشته و شعرتان چه در نشریه ،چه اینترنت ،چه هنگامی که خودتان می خوانید ،آن جا که با هم هستید تأثیرش مضاعف می شود.انگار پاره روایت با هر دوی شما معنا یافته و شما همچون دو بال روایت ،آن را به آسمان رسانده اید...

ج:لطف دارید...شاید به این خاطر است که هر کدام ما در دیگری گم شده ایم...بدون ِ هم چشم انداز این راه فقط بن بست است.

س:من همیشه دوست داشتم  حکایت هایی مانند گلستان سعدی و دیگر حکایات کلاسیک را با زبان و دغدغه ی امروز و با شکلی امروزی مطالعه کنم .از شما  متشکرم که با ارئه ی پاره روایت تا حدود زیادی به این مهم پرداخته اید و نیاز امثال من را پاسخ داده اید...

ج:چنان چه واقعاً این اتفاق افتاده باشد باعث افتخار ماست.در آینده به طور جدی تر این مسئله را دنبال خواهیم کرد و تجربیات مان را در اختیار شما قرار می دهیم...

س:خب ،شب های روایت کم کم دارند بدل می شوند به شبانه روز روایت ... از ساعت   11نشسته ایم و  الان حدوداً 7 صبح است!

اگر حرف خاصی ندارید ضبط را خاموش کنم و فکر صبحانه ای کنیم...

ج:جز پاره روایت حرفی برای گفتن وجود ندارد .ممنون از وقتی که به پاره روایت اختصاص دادی...

 

"رضا بهادر   زلما بهادر"

گفتگو: انکیدو...غلامرضا کوکلا


شب های شعر و روایت... «راوی»



لحظه هایی از زندگی و کشف پاره روایت های زلما و رضا بهادر

راویان موازی ای که در تقاطع تاریک راه شیری یکی شدند...

گفتگو : غلامرضا کوکلا (انکیدو)

__________________________________

 

از شرق و غرب جهان آمده بودیم

هر دوی ما جنوبی و عاشق

شبیه هم...

اول فکر می کردیم دو نفریم! کمی بعد تر متوجه شدیم که کاملا یک نفر هستیم، حالا دیگر همان نفر هم نیستیم.

این جا نیامده ایم تا خواب های مان را برای شما تعبیر کنیم. حتماً خودتان خواب های زیادی دیده اید. ولی ما خواب نمی بینیم! ما هر روز می میریم  و شب زاده می شویم.

طبیعی است که مردم می خوابند و معمولاً خواب هم می بینند. بعضی زیاد خواب می بینند.

بر عکس... نه، اصلا ربطی به ما ندارد.

ما چند شبانه روز بیدار می مانیم و فقط نگاه می کنیم...

سپس تا مدتی بیهوش می شویم. آن گاه در بیهوشی مطلق خودمان را دوره می کنیم.

اکثر وقت ها پس زمینه ی نگاهمان رنگ ثابتی دارد. آن وقت است که اگر محیط انرژی مان را تغییر دهیم، به بُعد دیگری از شناخت کائنات می رسیم!

گاهاً پرچمی از رنگ وجودی فرا زندگی در زمین می کوبیم، بعد ها می بینیم که میخ مان را محکم کوبیده اند...

سال هایی می شود که به همین روال می گذرانیم.

دست خط همه ی این پاره روایت ها همان مشاهدات عالم بی هوشی اند...

این روایات در خلسه ای چون مرگ جاری شده اند.

حالا ما یا همان من، امیدواریم شما را با سیر این انگاره ها همسفر کنیم...

پیش کش

 

سئوال: خب با اجازه از یک جایی بحث رو شروع بکنیم.

جواب رضا: بفرمایید

جواب زلما: البته... فقط جای دوری نباشه

 

س: من به جای بیوگرافی و این حرف ها بحث را با این پرسش آغاز می کنم که اصلاً چرا پاره روایت؟

چرا شعر نه؟!

ج رضا: من در جواب شما یک اشاره ای بکنم به اسم پاره روایت و این که این نوع سروده ها هم در اصل به دلیل کشف شاعرانه و فضای سوررئال  زیر مجموعه ای از شعر محسوب می شوند اما این که نامی چنین را با خود یدک می کشند از آن روست که ذات پاره روایت فاصله هایی بنیادی با گونه های دیگر شعری دارد که اگر خواستید توضیح مختصری از آن را خدمتتان ارائه می دهیم.

ج زلما: حالا این تفاوت ها هم می توانند از منظر فرم در روایت ها اتفاق بیافتند هم این که از لحاظ مضمون و محتوا...

تازه در این فراوانی نعمت که شعر امروز دارد اسمی شبیه پاره روایت سروده های ما را بهتر معرفی می کند.

س: پس با این تفاسیر تعریف خاص خودتان را از پاره روایت شرح می دهید؟

ج: پاره روایت بازنویسی مکاشفاتی ست که در سیری کیهانی مشاهده می شوند و بدون در نظر داشتن زمان و مکان راوی را به دیدن عریان خود در هستی و هستی در خود می نشاند...

راوی قبل از اینکه تصمیم به نوشتن گیرد روایت را دید می زند و هنگام نگارش با قرار گرفتن در خلسه ای بی وزن فضای روایت را بر اساس تجربه های کیهانی و روزمره گی های زندگی باز آفرینی می کند.

راوی این گونه پاره روایات در روح مشترک محو می شود تا به حقیقت اشیاء دست یابد و هستی را همان گونه که هست مشاهده کند...

پاره روایت به نوعی نیز پاسخ به سئوال های بنیادین انسانی است که با فنا شدن خود در وحدت پاسخش را  در می یابد و خودش را جواب تمام پرسش ها می بیند.

با این که پاره روایت ظاهری شبیه شعر دارد ولی به واسطه ی ذات کاشفانه اش از ژست های مرسوم شاعری کناره می گیرد و در مسیر حیرت و تجربه با عشق خود طی طریق می کند...

پاره روایت می تواند همه ی این ها باشد و هم چنان هیچ کدام این ها هم نباشد!

س: حالا به نظر شما کدام گونه از شعر امروز به پاره روایت هایتان نزدیک تر است؟

ج رضا: من بدون در نظر گرفتن فرم آن شعر هایی را بیشتر می پسندم که شاعر در جایگاه خالق می نشیند و با کشف حقیقت لحظه ها و تصاویر پویا و تازه ای را خلق می کند که همواره با روان آدمی در ارتباط هستند...

ج زلما: من بعضی شعرهای گفتار از جناب صالحی ، شعرهای ضیاء موحد  و فصل های درخشانی از فروغ جان فرخزاد را لمس می کنم... همچنین کارهای بیژن نجدی عزیز  را هم دوست دارم.

س: رضا جان شما از شاعر به خصوصی اسم نبردید. می شود بگویید شعر های چه شاعرانی را بیشتر دوست دارید؟

ج رضا: من هم شعرهای زیادی را دوست دارم که متاسفانه الان همه ی آنها به خاطرم نمی آیند ولی در کل آثار یداله رویایی ، بیژن الهی ، احمد رضا احمدی و اصولاً شاعران موج نو را دوست تر دارم.

س: به نظر شما این که می گویند هنرمند باید اثری متفاوت ارائه دهد تا چه اندازه اهمیت دارد؟

ج رضا: اگر این تفاوت دارای زیر ساخت و تجربه های شاعرانه و دید شهودی هنرمند باشد صد در صد به اثر هنری موقعیت و جایگاه ویژه ای می بخشد در غیر این صورت... باید بگذاریم تا گذر زمان جایش را نشانمان دهد.

ج زلما: من هم با حرف های رضا هم عقیده هستم و فکر می کنم تفاوت تنها موقعی ارزش هنری دارد که از روح جمعی کیهان و یکی شدن شاعر با طبیعت آمده باشد.

س: حالا شما مخاطب پاره روایت ها ی خود را در کجا جستجو می کنید؟

ج رضا: در عالم ارواح... (می خندند)

ج زلما: ما فقط تجربه های خود را در اختیار یک عده قرار می دهیم و این که چه کسی با تجربه های ما همسفر می شود را از نظر آن شخص راجع به پاره روایت مان درک می کنیم

ج رضا :  معمولاً مخاطبان ما شاعران شعر امروز هستند نه توده ی مردم .  به نظر من آن هایی با این نوشته ها ارتباط برقرار می کنند که خود به آفرینش اثر هنری می پردازند و لذت خلق را درک کرده اند یا این که ذهن های سوررئالی دارند و با فضاهای وهم آلود و خواب گونه ی پاره روایت آشنا هستند.

س: آیا شما اعتقاد دارید که سبک جدیدی در شعر فارسی به وجود آورده اید؟

ج رضا: به هیچ عنوان... هزاران سال است که میان شاعران و  صوفیان و ... این گونه مشاهدات به زبان شعر جاری بوده اند و تا به امروز پشتوانه ی عظیمی از ادبیات صوفیانه و حکمت خسروانی ایران زمین را پر بار کرده اند.

ج زلما: این شعر در غرب هم پیروان خود را دارد و عنوان های مختلفی هم به خود اختصاص داده است.

س: پاره روایت ها ی شما چه اندازه به تصاویر شهودی وفا دار هستند و تا چه میزان دست خوش تغییرات فرم  شعر ی شان می شوند؟

ج رضا: این طبیعی ست که در پاره روایت ها بیشتر خط اصلی از منبع گرفته می شود و راوی بسته به خلاقیت خود نوع روایت را شکل می دهد.

ج زلما: چیزی که برای ما جالب به نظر می آمد این بود که خیلی وقتی ها پیش می آمد ما خواب دوستانمان را می نوشتیم و بعد از خوانش روایت می شنیدیم که نوشته ما خواب دیشب فلان کس بوده است. یا این که چند روز بعد از نوشتن پاره روایت آن داستان دقیقاً برای خودمان پیش می آید...

از این قبیل مسائل زیاد برای خودمان و پاره روایت ها پیش می آید.

س:با این حساب اصلاً چرا آثار خود را در اختیار مخاطب قرار می دهید؟

ج رضا: طبیعی است... مثالی افسانه ای آورده اند که داوود خلیل از حضرت حق می پرسد چرا خلق را آفریدی؟ جواب  می رسد که گنجی بودم نهفته خواستم که آشکار شوم. این البته فقط یک مثال است.

ج زلما: حالا ما هم می خواهیم تا گنج نهفته خود را آشکار کنیم...(خنده)

خارج از شوخی این مسئله بعد از خلق روایت پیش می آید که به نوعی نیاز انسان به درک شدن است.

س: نظرتان راجع به جشنواره های شعر ی که برگزار می کنند چیست؟

ج رضا: من کلاً رقابت رو برای آثار هنری شایسته نمی دانم و به نظرم جشنواره برای کالا یا محصولات صنعتی مناسب تر است ولی نشست های ادبی و شعر خوانی می توانند مثبت عمل کنند.

ج زلما: وقتی شاعری شعر خودش رو به جشنواره ارائه بده معلوم میشه در اثرش هیچ گونه مکاشفه و مشاهده ای وجود نداره و تنها تلاشی آگاهانه برای ساختن چند سطر موزون یا منثور صورت گرفته است.

س: نظر شما در مورد شعر کارگاهی و کارگاه های تجربی شعر چیست؟

ج رضا: می تواند تجربه ای برای جوانان مستعد باشد و شوری در آنها ایجاد کند ولی نهایتاً شعر محصول تنهایی و خلوت آدمی ست...

ج زلما: چنین تجربه ای را نداشته ام و هیچ وقت هم وسوسه هایش را جدی نمی گیرم.

س: من از شما تشکر می کنم و می خواهم  این گفتگو را با آخرین سخنان شما تمام کنم.

بفرمایید:

ج زلما: در طول گفتگو پیش نیامد تا از کتاب های تازه مان حرفی بزنیم

به زودی  دو کتاب از من به نام های آسمانکی که از خواب هفت سالگی ام جا ماند و

مرگ نمایشی زنی در اتاق خواب ...

همچنین  سه مجموعه از رضا با اسم های :هیاهوی تجربه ای دست بسته ...حالا به فرض که چند سال گذشته است ... و  قبر های دست دوم به صورت الکترونیکی عرضه و در اختیار همه قرار می گیرند.

با تشکر از شما همه...

ج رضا: راه درازی رو پیش رو داریم. فقط امیدوارم که تا هستیم رهرو ی خوبی برای این جاده باشیم و در طی طریق خود لااقل چند شهری را عشق بورزیم.  ممنون از لطف شما و حسن  نظرخوانندگانتان...

س: من هم از هر دوی شما کمال تشکر رو دارم و اعتراف می کنم که لحظه های خیلی خوشی رو با هم گذروندیم.


19/6/1389

شب های شعر و روایت... «راوی»


من مست و تو دیوانه

این دو شعر را بر اساس چند طرح و شعر کوتاه از خان دایی عبدالقادر بلوچم نوشته ام...

دوباره از استاد تشکر می کنم که اجازه ی تدوین کارهایش را به حقیر داد

و اسم مرا با خود به آن بالاها کشاند.

 

"مسافر و من "

                                          با عبدالقادر بلوچ

 

مسافر

 منتظر عزرائیل بود

من از دور دست

جانم را حراج می کردم

مرگ

دیر یا زود

از جاده می آید

باید،دلتنگِ دلتنگی ِ فردا باشیم !

به مسافر گفتم:

من ،کلبه ی سنگی کنار جاده ام

تو،زیبایی ام را ببین و برو

حرفی نزد

دردهای مرده در نگاهش

هاله ی تلخی روی لبخندش انداخته بودند

و دور و بر من

فقط تنهایی اش را به دوش می کشید...

نگاهش خورشید

خودش آسمان

سهم من اما

به جز بار او نبود.

 

 

"من مست و تو دیوانه"

                                           با عبدالقادر بلوچ

 

تو حکایت خودت را داری

و من

درد خودم را می میرم

مرده شور اما

پروای هیچ کدام مان را ندارد

به او گفتم:

دارم آتش می شوم

اگر تو هم بسوزی

همراه منی

نه !

این دیگر کجای قصه بود؟

نوازشی ست در نگاهش

که مرده را هم زنده می کند

ولی از بخت بد

من کنار او جان می دهم!

با تنهایی شب اخت شده ام

وقتی آتشی بسوزد در آدم

خواب هم فرار می کند

من منتظر روزم

آتش مرا یاد خودم می اندازد

نهایتاً در اندوهم خاکستر می شوم

بدون طوفان هیچ اتفاقی نمی افتد !

می بینی؟

حرفم همه شعر بود و

رخت هایم غم

تو همه چیز من بودی

حالا که تمام می شوم می گویم:

دردم در دل

سئوالم در ذهن

من مست و تو دیوانه

خانه ای هست ؟

که کسی ما را ببرد خانه ...