بی پرده ی اول
دردِسر ...
ویز ویز...
خرمگس...
قرص های مسکن ام را پایین جا گذاشته ام
چشمانم سیاهی می روند و نورهای سمج،
میهمانان را با حالتی انتزاعی عقب جلو می کنند...
حدس می زدم از این بلاهای غیرمنتظره نازل شود!
سرم به طور بی سابقه ای باد کرده است
حتی برای یک ثانیه هم این صدای پتک،
مغز مرا ول نمی کند
چهار دست و پا – سینه خیز – کلاغ پر
خلاصه هر طور که فکرش را کنید، همان مدل
راه پله را به سمت اتاق های پایین فحش می دهم
و کشان کشان
اجزای ضروری بدنم را
به کاناپه می رسانم.
ولو که می شوم
پرده را برای لحظه ای می بندند و باز ...
پرده ی دوم
برصندلی راحتی ام تکیه داده ام و
پزشک معروفم سینوهه
روی مغزم عمل باز انجام می دهد!
دور و برم پر است از پرستار و سردار و شاعر
و پاکت های سیگار
که پشت سر هم خالی می شوند...
سربازهای مصری هم
در راه بقالی مش خیرعلی نگهبانی می دهند.
من
خاموش و گنگ نگاه می کنم به تحرک مشکوک سایه هایی،
که از دیوار رو به رو
مغزم را با آهن رباهای نامرئی ای بیرون می کشند و
دستان جراح را حواله ی تیغ ها می کنند...
بند های پرده گیر کرده اند و بسته نمی شود
بازی ها تا همین ثانیه کار شده اند و مردم
برای ادامه ای که وجود ندارد، دست می زنند.
بازیگران نقش های سایه و سرباز
اجتماع بی مورد تماشاگران را سرکوب می کنند
و پرده ی موقتی جلوی صحنه را سیاه می کند...
پرده ی سوم
قرص ها دیگر اثر خودشان را گذاشته اند .